به نام خدايي كه در اين نزديكي است

سحرگاهان است و سكوتي سنگين اما شيرين بر همه جا سايه گسترده است.امشب از مصابيح چشمك زن خبري نيست.آسمان كه مدتهاست از دل تنگي به خود مي پيچد، بغض خفه شده در گلويش مي تركد و اشك پاكش را به پاي طبيعت مي چكاند.

چه تماشايي است، آن لحظه اي كه قطره باران خاك را مي بوسد و آن را به آغوش مي كشد تا نويدگر لطف و رحمت خالق بي همتايي باشد كه جهان خلقت را طفيلي وجود بشريت آفريد.لحظه هاي بي درنگ يكي پس از ديگري مي گذرند و من سر بر شانه ي نوازش گر شب منتظرم تا واب از چشمه، كوچه سار چشمان بي قرارم گذار كند.اين انتظار آب در هاون كوبيدن است، خبري از خواب نيست كه نيست.

صداي باران كه بر پنجره مي خورد توجهم را به خود جلب مي كند ، جسم خسته ام را به زحمت به پشت پنجره ي چوبي كه باران آن را كاملاً خيس كرده مي كشانم،تا عشق بازي آسمان و زمين را به نظاره  بنشينم.بي اختيار نجوايي عاشقانه زمزمه مي كنم.باز خدايا!

« از بار گنه شد تن مسكينم پست                  يا ربّ چه شود اگر مرا گيري دست

گر در عملم آنچه تو را شايد نيست                اندر كرمت آن چه مرا بايد هست»

به ناگاه، در مهماني عشق كابوس نيستي پاي دلم را مي لرزاند و غرش كنان كاخ آرامشم را با خاك يكسان مي كند.در اين حيرت و سرگرداني دو پرنده ي خوش الحان، يكي به نام « بئس المصير» و ديگري به نام « خالدين فيها ابدا» در سراپرده ي ذهنم به پواز در مي آيند و هر بار يكي از آن ها به صورت روحم چنگ مي كشد و نشاني از درد را بر آن حك مي كند.به يقين اين تلاطم پيكي از جانب اوست كه قصد دارد ندايي را در من بيدار كند.

خوب كه گوش مي كنم صداي آمدنش را مي شنوم.براي آغاز آشنايي پيش قدم مي شوم.- تو كيستي؟ - نداي بيدار گر عقل – تو كه خود را بيدارگر مي نامي آيا مي تواني گره از راز من بگشايي، مرا هم بيدار كني؟ - رازت را بگو.با صدايي لرزان و خسته ماجرا را برايش بازگو مي كنم،در دلم حس غريبي زبانه مي كشد و آتش آن خرمن آرامشم، را هم چون خاكستر به باد مي دهد.ساده بگويم: از نيست شدن، از نبودن هراسانم.عقل كه از سخنم هم خيلي تعجب نكرده با لبخندي مليح مي پرسد؟ - تو ميداني فطرت چيست؟ - نه

- فطرت همان است كه خداوند انسان را بر اساس ان سرشت و متناسب با آن اميالي را در وجودش نهادينه كرد تا با قدرت اختيار و اراده ي انسان شكوفا شود و او را به قله ي كمال برسانند.حكمت خداوند بر آن تعلق گرفته كه براي هر نياز فطري پاسخي قرار دهد،هم چنان كه براي تشنگي آب و براي گرسنگي غذا را، و هرگونه مبارزه با اين گرايشها محكوم به شكست است.همچنان كه در طول تاريخ آفرينش گروه بيشماري از پيروان عقل و خرد جانب من را گرفته و فطرت را در تابوت فراموشي مدفون كرده اند،گروه بيشماري نيز جانب فطرترا گرفته و من را به پاي آن قرباني كرده اند و لاجرم هر دو گروه در ربودن گوي طلايي تكامل به زمين خوردند.

- اما به  هوش باش براي ميل به بودن و جاودانگي پاسخي در عالم ماده وجود ندارد و عالم خارج تنها، وسيله اي براي تحقق آن در سراي باقي است.و براي رسيدن به آن نبايد دل در گرو ماده داشت بلكه با رهنمود هاي من مي توان طعم آن را چشيد.در حالي كه از سخنان عقل به وجو امده ام، بي اختيار رشته كلامش را پاره كرده و مي پرسم: رهنمود تو چيست؟ - عقل مكثي مي كند و با آرامش تحسين بر انگيزش مي گويد: صبر داشته باش، مي فهمي آن چه را كه بايد.باز بي اختيار، عنان از كف داده مي پرسم: آتش به جانم مي زني، بگو راز جاودانگي را.عقل كه از بي صبري ام به ستوه آمده ابروانش را در هم گره كرده ،ادامه مي دهد: مگر نشينده اي : موتوا قبل ان تموتوا » « بميريد، قبل از آن كه بميريد» - مردن قبل از مردن چه مفهومي دارد؟ - مردن، مرگ نفسانيات و تعلقات است كه آدمي با رها شدن از آن ها به آزادي حقيقي مي رسد.

« بميريد، بميريد، درين عشق بميريد  در ين عشق چو مرديد، همه روج پذيريد

بميريد ، بميريد، وزين مرگ نترسيد               كزين خاك برآيد، سماوات بگيريد

بميريد، بميريد، وزين نفس بميريد                  كه اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد

بميريد، بميريد، وزين ابر برآئيد                     چو زين ابر برآئيد، همه بدرِ منيريد

در يك كلام حيات حقيقي جاويد در مرگ و فنا في الله نهفته است  و حقيقت مرگ رهاشدن از تن زندان خاكي است.

كدام دانه فرورفت در زمين كه نرُست چرا به دانه ي انسانيت اين گمان باشد

براي چند لحظه سكوتي معنا دار بين ما حاكم مي شود، حتي عقل خودش هم در فكري عميق فرو رفته، گويي زبان در دهانش نمي چرخد.و من كه در كوله بار افكارم هزاران علامت سوال دارم از اين سكون خوش يمن بهره گرفته و با هيجاني مضاعف، چشم در چشم عقل مي گويم: وسكوي پرواز كجاست؟عقل بي درنگ جواب مي دهد:

« علم سرمايه ي هستي است، نه گنج زر و مال                       روح بايد كه ازين راه توانگر گردد»

علم – از كدامين علم مي گويي؟       - خرده كاري هاي علم هندسه          يا نجوم و علم طب و فلسفه

                                                كه تعلق با همين دنياستش               ره به هفتم آسمان برفتنش

                                                اين همه بناي علم آخُرست              كه عمادِ بودِ گاو و اشتر است

                                                علم ، راه حق و علم منزلش            صاحب دل داند ان را يا دلش

و چه بسيار علومي كه خود حجاب اند« نداني سر اين ره كه علم و عقل تو پرده است بدون    و تو شادان كه خود و ادارك علم حقيقي زماني ميسر است كه حجاب هاي مادي از جمله علوم ظاهري محو گردد پس گمان مبر كه هر علمي تو را به مقام فنا في الله برساند.

اين همه علم جسم مختصر است                   علم زفتن به راه حق دگرست

علم سوي در اله برد                                  نه سوي مال و نفس وجا برد

 

اي برادر قصه چون پيمانه است                   معني اندر وي به سان دانه است

دانه معني بگيرد مرد عقل                           ننگرد پيمانه را گر گشت نقل