شعری از نیما باتفسیر پور نامداریان
لکه دار صبح
چشم بودم بر رحیل صبح روشن
با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می خواندم به گلشن
در نهانی جای این وادی
بر پریدنهای رنگ این ستاره
بود هر وقتم نظاره.
کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم
راههای هولناک شب بریده
تا پس دیوار شهر صبح اکنون در رسیده.
بر سر خاکسترم ره بود
وین سخن را دم به دم گویا:
"می رسد صبح طلایی
می رمند این تیره رویان
پس به پایان جدایی
چشم می بندم به روشنهای دیگر سان"
آمد از ره این زمان آن صبح،
لیک افسوس!
گرچه از خنده شکفته زیر دندانش ز چرکین شبی تیره نهفته
می نماید لکه داری، روی خاکستر سواری
می دمد بر صورت خاکی
همردیف نابکاری.
لکه دار صبح با روی سفیدش روبه روی من
می نشیند خنده بر لب
می پراند تیرهای طعنه خود را به سوی من
آه! این صبح سراسیمه
از ره دهشت فزای این بیابانها رسیده
تا بدین جانب عبث با سر دویده
از سفیداب رخ زردش زدوده
رنگ گلگون تر
پس به زرد چرک آلوده
می نماید پیش چشم من
نه چنانکه در دگر جا
یوش- ١٠ شهریور ١٣٢٠
تفسیر و تأویل شعر
عنوان شعر گویای زمینه عاطفی آن است. در این عنوان صفت "لکه دار" به موصوف اضافه شده است. لکه دار بودن صبح، حاکی از نسبت دادن صفتی خلاف عادت و دور از انتظار به صبح است. ترکیب "لکه دار صبح" یا "صبح لکه دار" احساس دوگانه ای را در انسان به وجود می آورد که یکی مخالف دیگری است. از یک طرف واژه صبح تداعی کننده روشنی و شادی و امید است و از طرف دیگر "لکه دار بودن" تداعی کننده کدورت و دلتنگی و یأس است. شعر نیز از دو بخش درست شده است: بخش اول در احساسی از امید به آمدن صبح سروده شده است و بخش دوم در یأس و اندوه حاصل از آمدن صبح، اما صبحی لکه دار و دور از انتظار.
در بخش اول شاعر انتظار و امید دارد که صبح که دیری ست از سرزمین شب زده او رفته است، دوباره کوچ کند و به سرزمین او بازگردد. او صدای سحرخوانی را که خبر از آماده شدن صبح و آمدن او می دهد، می شنود و خود با نوای این سحرخوان در گلشن هماواز شده است؛ و در نهانی جای این وادی هر دم به آسمان نظاره می کند تا پریدن رنگ ستاره را که بشارت طلوع سپیده دمان است، ببیند. "این ستاره" می تواند همچنین اشاره به زمین باشد که پریدنهای رنگ آن خبر از تغییر و تحول و آمدن روز می دهد. شاعر خود را به کاروان فکرهای بسیار دور جهان تشبیه می کند که تا رسیدن به این نقطه، راههای هولناک شب را بریده است و از راههای خاکستر که حاکی از سوختن و ویرانی ناشی از شب است، گذشته است و اکنون تا پس دیوار شهر صبح رسیده است. احساسی سرشار از امید که در نتیجه آن دم به دم می گوید:
می رسد صبح طلایی
می رمند این تیره رویان
پس به پایان جدایی
چشم می بندم به روشنهای دیگرسان
قسمت دوم شعر با سرآمدن انتظار و آمدن صبح آغاز می شود. اما افسوس که این آن صبح پاک و خالص نیست که شاعر در انتظارش بوده است. صبحی ست که اگرچه از خنده شکفته است اما زیر دندانش پاره ای از شب چرکین نهفته است و به نظر لکه داری یا روی- خاکستر سواری، می رسد که همردیف نابکاری بر صورت خاک می دمد.
این صبح، دوست نیست و نشان دشمن را با خود دارد، دشمن دوست نماست. در مقابل شاعر می نشیند و تیرهای طعنه خود را به سوی او می پراند. طعنه او اشاره به انتظار بی حاصل و عبث شاعر دارد که عمری را در انتظار صبح و رفتن شب پای فرسوده است و حالا صبحی را در مقابل خود می بیند که چرکی شب تیره در زیر دندانهای اوست. در پایان شعر شاعر آه می کشد و دریغ می خورد از صبحی که سراسیمه از راه دهشت افزای بیابانها با شتاب رسیده است. صبحی که از سفیداب رخ زردش رنگ گلگون تر را زدوده است و آن را با زرد چرک آلوده است و به همین سبب در چشم شاعر به گونه ای جز صبحهای دیگر که در دیگر جاها دیده است می نماید.
این شعر در ١٠ شهریور ١٣٢٠ سروده شده است. احتمال دارد که شاعر شروع جنگ بین الملل و تبعید رضاخان را مقدمه ای برای تغییر و تحولی مطلوب تلقی کرده است و بعد استبدادی دیگر با چهره موجه نما جای آن را گرفته است و او را دچار تردید و ناامیدی کرده است. جای صبح گلگون و پاک و روشنی که شاعر در انتظار آن بوده است، صبحی آلوده به زرد چرک می آید که از چرک شب تیره گذشته زیر دندانش چیزی نهفته است و سفیدی آن را با سیاهی آمیخته است. جانشین رضاخان که بر سر کارش می آورند نیز لکه دار از چرک شب رفته است و اوضاع سیاسی مملکت با آن رفتن و این آمدن به ظاهر از تیرگی استبداد و خفقان بیرون آمده است اما در حقیقت این لکه داری و روی خاکستری صبح نشان می دهد که اوضاع و شرایط حاضر گسسته از اوضاع و شرایط قبل نیست و روی به همان سو دارد.
( برگرفته از کتاب خانه ام ابری است " شعر نیما از سنت تا تجدد" – دکتر تقی پورنامداریان)
با نوای این سحرخوان شادمان من نیز می خواندم به گلشن
در نهانی جای این وادی
بر پریدنهای رنگ این ستاره
بود هر وقتم نظاره.
کاروان فکرهای دور دور این جهان بودم
راههای هولناک شب بریده
تا پس دیوار شهر صبح اکنون در رسیده.
بر سر خاکسترم ره بود
وین سخن را دم به دم گویا:
"می رسد صبح طلایی
می رمند این تیره رویان
پس به پایان جدایی
چشم می بندم به روشنهای دیگر سان"
آمد از ره این زمان آن صبح،
لیک افسوس!
گرچه از خنده شکفته زیر دندانش ز چرکین شبی تیره نهفته
می نماید لکه داری، روی خاکستر سواری
می دمد بر صورت خاکی
همردیف نابکاری.
لکه دار صبح با روی سفیدش روبه روی من
می نشیند خنده بر لب
می پراند تیرهای طعنه خود را به سوی من
آه! این صبح سراسیمه
از ره دهشت فزای این بیابانها رسیده
تا بدین جانب عبث با سر دویده
از سفیداب رخ زردش زدوده
رنگ گلگون تر
پس به زرد چرک آلوده
می نماید پیش چشم من
نه چنانکه در دگر جا
یوش- ١٠ شهریور ١٣٢٠
تفسیر و تأویل شعر
عنوان شعر گویای زمینه عاطفی آن است. در این عنوان صفت "لکه دار" به موصوف اضافه شده است. لکه دار بودن صبح، حاکی از نسبت دادن صفتی خلاف عادت و دور از انتظار به صبح است. ترکیب "لکه دار صبح" یا "صبح لکه دار" احساس دوگانه ای را در انسان به وجود می آورد که یکی مخالف دیگری است. از یک طرف واژه صبح تداعی کننده روشنی و شادی و امید است و از طرف دیگر "لکه دار بودن" تداعی کننده کدورت و دلتنگی و یأس است. شعر نیز از دو بخش درست شده است: بخش اول در احساسی از امید به آمدن صبح سروده شده است و بخش دوم در یأس و اندوه حاصل از آمدن صبح، اما صبحی لکه دار و دور از انتظار.
در بخش اول شاعر انتظار و امید دارد که صبح که دیری ست از سرزمین شب زده او رفته است، دوباره کوچ کند و به سرزمین او بازگردد. او صدای سحرخوانی را که خبر از آماده شدن صبح و آمدن او می دهد، می شنود و خود با نوای این سحرخوان در گلشن هماواز شده است؛ و در نهانی جای این وادی هر دم به آسمان نظاره می کند تا پریدن رنگ ستاره را که بشارت طلوع سپیده دمان است، ببیند. "این ستاره" می تواند همچنین اشاره به زمین باشد که پریدنهای رنگ آن خبر از تغییر و تحول و آمدن روز می دهد. شاعر خود را به کاروان فکرهای بسیار دور جهان تشبیه می کند که تا رسیدن به این نقطه، راههای هولناک شب را بریده است و از راههای خاکستر که حاکی از سوختن و ویرانی ناشی از شب است، گذشته است و اکنون تا پس دیوار شهر صبح رسیده است. احساسی سرشار از امید که در نتیجه آن دم به دم می گوید:
می رسد صبح طلایی
می رمند این تیره رویان
پس به پایان جدایی
چشم می بندم به روشنهای دیگرسان
قسمت دوم شعر با سرآمدن انتظار و آمدن صبح آغاز می شود. اما افسوس که این آن صبح پاک و خالص نیست که شاعر در انتظارش بوده است. صبحی ست که اگرچه از خنده شکفته است اما زیر دندانش پاره ای از شب چرکین نهفته است و به نظر لکه داری یا روی- خاکستر سواری، می رسد که همردیف نابکاری بر صورت خاک می دمد.
این صبح، دوست نیست و نشان دشمن را با خود دارد، دشمن دوست نماست. در مقابل شاعر می نشیند و تیرهای طعنه خود را به سوی او می پراند. طعنه او اشاره به انتظار بی حاصل و عبث شاعر دارد که عمری را در انتظار صبح و رفتن شب پای فرسوده است و حالا صبحی را در مقابل خود می بیند که چرکی شب تیره در زیر دندانهای اوست. در پایان شعر شاعر آه می کشد و دریغ می خورد از صبحی که سراسیمه از راه دهشت افزای بیابانها با شتاب رسیده است. صبحی که از سفیداب رخ زردش رنگ گلگون تر را زدوده است و آن را با زرد چرک آلوده است و به همین سبب در چشم شاعر به گونه ای جز صبحهای دیگر که در دیگر جاها دیده است می نماید.
این شعر در ١٠ شهریور ١٣٢٠ سروده شده است. احتمال دارد که شاعر شروع جنگ بین الملل و تبعید رضاخان را مقدمه ای برای تغییر و تحولی مطلوب تلقی کرده است و بعد استبدادی دیگر با چهره موجه نما جای آن را گرفته است و او را دچار تردید و ناامیدی کرده است. جای صبح گلگون و پاک و روشنی که شاعر در انتظار آن بوده است، صبحی آلوده به زرد چرک می آید که از چرک شب تیره گذشته زیر دندانش چیزی نهفته است و سفیدی آن را با سیاهی آمیخته است. جانشین رضاخان که بر سر کارش می آورند نیز لکه دار از چرک شب رفته است و اوضاع سیاسی مملکت با آن رفتن و این آمدن به ظاهر از تیرگی استبداد و خفقان بیرون آمده است اما در حقیقت این لکه داری و روی خاکستری صبح نشان می دهد که اوضاع و شرایط حاضر گسسته از اوضاع و شرایط قبل نیست و روی به همان سو دارد.
( برگرفته از کتاب خانه ام ابری است " شعر نیما از سنت تا تجدد" – دکتر تقی پورنامداریان)
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 9:53 توسط غلام حسین فلکی
|