آن گاه پس از تندر(حسّاس ترین برگ تاریخ معاصر)ص 561 با چراغ وآینه دکتر شفیعی کدکنی
امّا نمی دانی چه شب هایی سحر کردم/بی آن که یک دم مهربان باشند
باهم پلک های من/در خلوت خواب گوارایی/وان گاه گه شب ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم هاله ای، یا نیم تاجی گل/از روشنا گل گشت
رویایی/در خواب های من/این آب های اهلی وحشت/تا چشم بیند کاروان
هول هذیان است/این کیست؟گرگی محتضر زخمیش برگردن/بازخمه های
دم به دم کاه نفس هایش/افسانه های نوبت خود رادر ساز این میرنده تن
غمناک می نالد...
باران جرجر بود وضجه ی ناودان ها بود /وسقف هایی که فرو می
ریخت/افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما/وان باغ بیدار و
برومندی که اشجارش/در هر کناری ناگهان می شد صلیب ما
افسوس
انگار در من گریه می کرد ابر/من خیس وخواب آلود/بغضم در گلو
چتری که دارد می گشاید چنگ انگار بر من گریه می کرد ابر.(تهران
بهمن1339 اخوان)
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 10:38 توسط غلام حسین فلکی
|